تا هفت خط پیاله

تا هفت خط پیاله را پر کن

به سلامتی هر روز هفته

لب بر لب جام

زیبایی ات که از حد بگذرد

با هفت قلم آرایش

آغاز آن مستی بی پایان

لبالب از نیاز

به گاه دیدار

پیاله باز دور دگر زد

که مستانه به رقص درآمده ام

روزها می گذرند

و پیمانه ی عمر پر می شود

امیدی نیست

در آخرین لحظه حتی

نیم نگاهی از تو

ساغری شکسته ام

تهی از مستی دوست

چنان که از پیاله ی جان

نمانده به جای

حتی جرعه ای

*

اردیبهشت ۱۴۰۴

ماهی فروشان

اینجا تابلو ورود ممنوع است

در انتهای خیابانی یک طرفه

به هوای تو به آب و آتش زده ام

در چشمان تو

غزالی است هراسان

از آن روز که بازار ماهی فروشان

به جایی دیگر رفت

علاقمندان تو

از جذبه ی چشمانت گریختند

و آیینه ها و چلچراغ ها

از فروغ نگاهت فروریختند

اما آن ماهی به جای مانده در خیابان

که با دهانی خونین

آب آب می گفت به قلاب توبود

عجیب بود و غریب

صیاد به دام تو افتاده بود

*

اردیبهشت ۱۴۰۴

این خیابان بی انتها

این خیابان انگار به گرد پای روزها نمی رسد

من در حافظه ی خیابان گمشده ام

بهار بارها به آن باغچه آمده است

معاشقه ی دل انگیز حریر دست هایت

با گلهای باغ

گونه هایت هر روز در مسیر نوازش نور و نسیم

اما در مسیر عبور من

توقفگاهی نیست

باید رفت تا ته این خیابان بی انتها

از نگاه تو می گذرم

با قلبی حک شده با نام تو

می گذرم و جاذبه ی نگاهت رها نمی کند

افسوس

در خیابان یک طرفه

هرگز مجال گفت و گو نیست

پله ها به سوی تو می آیند

تو آن بالا در اوج

اما سکوت تو

کوچه ای بن بست است

و من تا ابد پشت آن در بسته

در انتظار خویش پیر می شوم


فروردین ۱۴۰۴

ستاره ها را به سقف آسمان کوبیده اند

مشتی رنگ کبود پاشیده بر آسمان

کسی تاریکی را روشن می کند

و بیداری فراموشی است

جای گلوله و زخم بر سینه ی آسمان

این تصویر را بر اقیانوس آرام نقش کرده اند

از آب های تیره ی تابستان

بوی سوختگی ، بوی دود بلند است

سکوهای نفتی ، جلبک های مرده ، ماهیان گمشده

در قاب دوربین پهباد ها جا خوش می کنند

آیینه روایتی کوچک از رنج ماست

در وسعت جغرافیای عمر

در سیطره ی خدایان آسمانی

غلامرضا نصراللهی

۵ اسفند ۱۴۰۳

اتفاق

زلزله ای روی سطرها آوار می شود
جاذبه ی نگاهت چند ریشتر بود؟
تو آن اتفاق دل انگیزی به گاه آذر برگ ریز
باید بگذرم از از واژه های بی باران
تو آن اتفاق زیبایی در پهنه ی ابرها
زیبایی ات هوش از سر همه ی گلهای جهان می پراند.!


*
غلامرضا نصراللهی
۱۰ شهریور ۱۴۰۳

شب

رشک می برم به شب

که با خودت برده ای

آنجا که دیگر نمی بینمت

شب که زیبایی لبخند توست

وقتی که شب

از شب تهی می شود

۲۶ تیر ۱۴۰۳

به وقت شقایق


بوسه بر شقیقه ی شقایق

عطر غریب غروب

که می وزد بر دشت شب

بوسه بر پیشانی سوخته ی ستاره

در سکوت نقره ای برکه

تا سپیده ای دیگر

تا عطر نفس های سربی خورشید

تولدی دیگر

در قرار عاشقی

به وقت شقایق

اردیبهشت ۱۴۰۳

اردیبهشت

اردیبهشت
یعنی دمی خوش بودن
در استوای عمر
هنگام لبخند تو
شکفتن گل سرخ
و عطری که از اردیبهشت ها
فراتر می رود

*

بهار ۱۴۰۱

دشوار خاک


در درون این هیچِ دشوار
عمر را می گویم
چه می توان نوشت به یادگار
که " ابرها آیه های تطهیرند " و
آینده
تصور موهوم ماست
سیاهچاله ای تا دشوارِ خاک

کمتر از آینه

چند خیابان عشق به تاخیر می افتد
وقتی چهل فروردین گذشته است
از اولین جوانه ی دیدار
که دست هایت را بی دریغ
از ما دریغ می کنی
کمتر از آینه ایم
گرچه دلشکسته
به تکرار یاد تو
وقتی که گرداب چشم هایت
سراب آرزوهامان بود
*
۳ اسفند ۱۴۰۲

#غلامرضا_نصراللهی_شعر